یکروزهایی چقدر شاگرد اول کلاس شدن برایم مهم بود. یک رقابت سفت و سختی داشتیم با اصغری برای اینکه نمره ی اول کلاس بشویم. بعدش دبیرستان تمام شد امدم دانشگاه. نشستم سر کلاس های فیزیک. هیچ دوست نداشتم رشته ام را. انروزها اولین سالهایی بود که فهمیدم میشود زنده ماند و نفس کشید و نمره ی اول کلاس را نگرفت. برعکس میشود زنده ماند و نفس کشید و راه رفت در حالیکه کمترین نمره ی کلاس توی دستت هست. برایم ده و دوازده هایی که میگرفتم مهم نبودند. مهم رویای عکاس شدن بودن. بعدش دوباره رتبه های تک رقمی مدرسان شریف برای من بود. اما کنکور ارشد عکاسی را دو رقمی شدم. یکسال هم حتی پشتش ماندم. بعد امدم شدم دانشجوی عکاسی مثلا یک دانشگاه هنر خوب. باز یاد گرفتن و رقابت کردن برایم مهم شد. باز نمره ی خوب گرفتن مهم شد. باز معدلهایم به سختی زیر 18 میشد. همه چیز روی روال بود. حالا امده ام ارشد میخوانم توی یک کشور غریبه. با زبان غریبه. با مردمی غریبه. ترم اول باز رقابت گلوی نازکم را گرفته بود. حالا امشب که نگاه میکنم به سالهای دور از خودم میپرسم خب که چه؟ بخوان نمره ی خوبت را هم بگیر. اما چه اهمیتی دارد اصغر و اکبر و قلی و شمسی چند میشوند؟ اصلا چه اهمیتی دارد رقابت کردن با ادمها؟ منظورم همان رقابت سالم است. که مثلا یک نیروه محرکه باشد برای به خودت امدن و تنگ کردن ماتحت و درس خواندن؟. بشاشم توی ان درس خواندنی که برای رقابت کردن با همکلاسی باشد. حالا بعد از 29 سال زندگی میفهمم ادم اگر برای خودش, شعور خودش, اینده ی خودش درس خواند برده است وگرنه باقی اش کرسی شر محض است. پر از استرس است. پر از اه چرا من نمره ی خوب نگرفتم است. پر از سرکوفت و حسرت است. واقعیت همان جمله ی معروف قدیمی هاست همان که مامان همیشه میگفت:ادمیزاد هر گُلی بزند به سر خودش زده است.
باقی اش فقط حاشیه هاست.