بیهودگی یعنی همین. همینکه شب از زندگی ام بالا می‌رود و من هیچ برای گفتن ندارم. داشتم با خودم بازی می‌کردم. یکنفر از من می‌پرسید شجاعانه ترین کاری که سال گذشته کردی چه بود؟ بعد خودم جواب دادم:مهاجرت کردم. بعد دوباره پرسید:تابو ترین کاری را که سال پیش شکستی؟ بعد باز خودم جواب دادم: مست کردم. بعد از من پرسید اگر زمان به گذشته برمی‌گشت نه خیلی دور همین یکی دوسال پیش، چه کاری را حتما جدی انجام میدادی، بعد چیزی توی گلوم تکان خورد: پوزخند زدم و گفتم: آن شبی که امده بود خانه مان، که حالش نسبت به روزهای قبل هفته های قبل ماه های قبل بهتر بود، و مثل سال‌های گذشته مرا محکم توی بغلش گرفت، و ریش های سوزنی اش را روی گونه هایم فشار داد، محکم تر بغلش میکردم. طوری که عطرش بماند روی تنم. اما نمی‌دانستم آخرین بار بود.

هیچوقت هیچکس نمی‌داند!