شنیدم دارد پدر میشود. خودش گفته بود. من نبودم ان لحظه ای که گفته بود. خوب شد نبودم. امدم بنویسم گفتم شاید کمی از رنجی/رنج هایی که میکشم کم شود: چقدر باید توی ارزوهایم غلت بزنم؟ چقدر باید رویا بسازم. من قرار است جای چند زن دیگر همسر بشوم اما خودم همسرش نباشم؟من سالهاست توی ارزوهایی زندگی کردم که خاطره ی دیگران بود. داری پدر میشوی؟ یک دخترک کوچک؟ پدر یک دخترک کوچک؟ لعنت به این جغرافیا. لعنت به من. لعنت به زندگی.