توی راه برگشت فکر میکردم که دیگر بس است. زیادی هم کشیده ام.
شنیدم دارد پدر میشود. خودش گفته بود. من نبودم ان لحظه ای که گفته بود. خوب شد نبودم. امدم بنویسم گفتم شاید کمی از رنجی/رنج هایی که میکشم کم شود: چقدر باید توی ارزوهایم غلت بزنم؟ چقدر باید رویا بسازم. من قرار است جای چند زن دیگر همسر بشوم اما خودم همسرش نباشم؟من سالهاست توی ارزوهایی زندگی کردم که خاطره ی دیگران بود. داری پدر میشوی؟ یک دخترک کوچک؟ پدر یک دخترک کوچک؟ لعنت به این جغرافیا. لعنت به من. لعنت به زندگی.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲ ساعت 5:21 PM توسط کاف
|