شت.
امروز قلمو رو از دور دیدم قدما مو تند کردم برسم بهش توی چشماش نگاه کنم و سلام کنم,داشت نگام میکرد از دور تا نزدیک شدم سرشو انداخت پایین. نشد سلام کنم. شت. دوباره بعد ناهار رفتم لیاویانو پالاس حدس زدم اونجا باشه تا وارد شدم از توالت اومد بیرون, جلو داشت میرفت, توی پیچ راه پله منو دید فاصله مون کمتر از نیم متر بود اما نشد سلام کنم. چرا واقعا این مرد منو به سکوت میکشه!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 8:45 PM توسط کاف
|