کاش بعضی رابطه‌ها هیچوقت تمام نشوند مثل رابطه ی کالم و سوفی در فیلم بعد از خورشید.

نقدی خواندم روی فیلم و جایی نویسنده گفته بود آدم آخر فیلم دلش برای کالم تنگ می‌شود. جالب است که به جز من آدمهای دیگری هم این حس را داشتند.

میدانید از این دست فیلم ها خیلی خوشم می آید. به هزار و یک دلیل. یکیش اینکه آخر فیلم را کارگردان راست و حسینی نشان‌مان نمی‌دهد ولی انگار همه می‌فهمند ته فیلم چه می‌شود. بعد آنجاست که یا میخندیم از خوشی آن اتفاق و یا گریه میکنیم از تلخی اش.

افتر سان که تمام شد روی تیتراژ آخرش زدم زیر گریه.

الان فکر میکنم دلیل یک همچین اتفاق هایی همیشه تلخیه خود صحنه‌ها نیست گاهی ما توی فیلم ها دنبال برقراری یک اتصال بین خودمان و کارکتر ها هستیم. همینکه یکجاهایی لبه هامان بهم جفت شود احساساتمان جوشش می‌کند.

فکر میکنم برای همین بود که روی تیتراژ پایانی گریه ام گرفت.